تبليغاتX
عشق واقعی خداست
 

عشق واقعی خداست

God is Love
چه عجیب روزگاریست...همه خود را بیگناه میدانند...اگر خوب گوش کنی میشونی...صدای گریه خدا را
نامه اول
ری را

سادگی را
من از نهانِ يک ستاره آموختم
پيش از طلوعِ شکوفه بود شايد
با يادِ يک بعداز ظهرِ قديمی
آن قدر ترانه خواندم
تا تمامِ کبوترانِ جهان
شاعر شدند.


سادگی را
من از خوابِ يک پرنده
در سايه‌ی پرنده‌يی ديگر آموختم.
باد بوی خاصِ زيارت می‌داد
و من گذشته‌ی پيش از تولدِ خويش را می‌ديدم.
ملايکی شگفت
مرا به آسمان می‌بُردند،
يک سلولِ سبز
در حلقه‌ی تقديرش می‌گريست،
و از آنجا
آدمی ... تنهايیِ عظيم را تجربه کرد.


دشوار است ... ری‌را
هر چه بيشتر به رهايی بينديشی
گهواره‌ی جهان
کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!


راهِ گريزی نيست
تنها دلواپسِ غَريزه‌ی لبخندم،
سادگی را
من از همين غَرايزِ عادی آموخته‌ام.

                                                                          سید علی صالحی

2 نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط کریم | 

فراموشت میکنم
چه خوب میشه اگه خــدا
حقمو از تــــو بـــگیره
کـــاری کنه کـــه آخرش
دل سیــــاهت بـــمیره
چه خوب میشه اگه چشام
دیــــگه چشاتـــو نبینه
حتی یـه لحظه این دلـــم
منتظــــر تــــو نشینــه
کاشکی یــــکی پیدا بشه
دلِ تــــو آتیش بزنــــه
یه بــــی وفا مثل خودت
تیری بــــه قلبت بـــزنه
کاشکی دیــــگه مهربونی
هرگز سراغ تـــو نیــــاد
تـــــو تنهایی جون بکنی
تــا اشک چشمات در بیاد
چه لحظه ها بــــه یاد تو
اشک چشام جاری می شد
منم چـــــقدر ساده بودم
کـــه دلم عـــاشق تو شد
دلــــم می خواد یکی بیاد
مثل خودت نـــــامهربون
کـــــاری با چشمات بکنه
تــــا که بگی عزیز بمون
دیگه نمی خوام بــــی وفا
اسیر چشمات بمونــــــم
می خوام که از پیشم بــری
تـــــا کــــه چشاتو نبینم
آره می خوام مـــن از خدا
یــــه قدری خواهش بکنم
کــــه این دل و کمک کنه
تــــرو فـــــراموش بکنم

2 نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 2:21 بعد از ظهر  توسط کریم | 

شعر نو

دوستی (م.باران)

دوستی را چه خوب میدانی!!!...

به خاطر ادراک زلال تو از نور...

به خاطر ترسیم پاک رابطه ... در ذهن من ...

از مریم عذرا مطهری ...

تو گنج بودی ... در انتظار ...

در زیر خروارها زمان ...

و من با کندن ریشه های هرز برای حراست احساس خویشتن ...

ترا باز یافتم...

 

باد صبا (ناهید عباسی)

خاطره اش

همراه باد صبا می آید

تا ...

در حافظه ی آیینه

بر گیسوان جوانی ام ...

شکوفه های نارنج بنشاند

و من ...

همراه یاد

شرقی او

شرح یغمای دلم را

به گوش باد

زمزمه خواهم کرد!!!

 

انتظار (ناهید عباسی)

کدام راه است

که پای خسته را نشناسد

کدام کوچه

خالی از خاطره است

و کدام دل...

هرگز نتپیده

به شوق دیدار

بیا...

تا برایت بگویم

از سختی انتظار

که چگونه...

در دیده های بارانی

رنگ هذیان به خود می گیرد!!!

 

همنوای باران (ناهید عباسی)

شبهای دراز زمستان را

طاقت میاورم

و در تنهایی بی ترانه ی خویش

به جای گریه و بهانه

به قندیل های خاطره

دل خوش می کنم

اما...

بهار که از راه می رسد

پای هر درخت پر شکوفه ای

در باور فاصله ها

ابر بغضم

همنوای باران می شود...

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط کریم | 

من برگشتم

سلام دوستای خوبم
ممنون که فراموشم نکردین ، یه مدتی درگیر بودم ولی دلم واسه دنیای مجازی و شما دوستای گلم تنگ شده بود
دوباره برگشتم ...
چاره چیه باید حالا حالاها تحملم کنین من که به این زودی دست بردار نیستم...
با کمی یا خیلی تاخیر سال نو رو به همه دوستای گلم که نتونستم بهشون سر بزنم تبریک میگم
میدونین 29 اسفندم تولدم بود (۱ ساعت مونده به تحویل سال) حتی یه پست واسه تولدمم نتونستم بذارم...
بگذریم ، حالا که یکسال دیگه بزرگتر شدم میخوام در مورد خاطره باهاتون صحبت کنم (البته نه خاطره خانوم منظورم خاطرات بود).
میدونم همتون خاطرات شیرین و تلخ تو زندگی زیاد دارین که البته امیدوارم شیریناش خیلی بیشتر از تلخاش بوده ولی تلخاش و بندازیمش دور میخوام در مورد شیریناش صحبت کنم...
ولی خوب حالا که  خاطره منو میخونین اگه دوست داشتین تو قسمت نظرات شمام یکی از خاطرات شیرینتونو برام بذارین...
-----
این خاطره حدوداً برمیگرده به 3-4 سال پیش ، شرکت ما یه ساختمان مخروبه ای رو خریداری کرد و قرار شد به جای تخریب ساختمان اونو بازسازیش کنیم...
مدیر عامل کلیدای ساختمان رو به من داد و قرار شد یکی از همکاران به من کمک کنه تا بریم نقشه فعلی ساختمان  رو برداشت کنیم تا بعد دوباره طراحی بشه و پلان داخلی و نمای ساختمان رو تغییر بدیم. منم به اتفاق همکارم به ساختمان رفتیم و خوب با یه ساختمان مخروبه که در و پنجره هاش شکسته بودن و برق و آب و همه این امکاناتشم قطع بود مواجه شدیم یا بهتر بگم "خانه ارواح"
اون روز ما از ترسمون حتی از پله های ساختمان هم که 4 طبقه بود نتونستیم بالا بریم چون واقعا ترسناک بود و صدای در و پنجره های شکسته که با وزش باد به هم میخوردن واقعا اونجارو به یکی از اون خونه های ترسناک تو فیلمها تبدیل کرده بود...
اون روز گذشت و من اینو با چندتا از دوستام در میون گذاشتم و حدس بزنین چه تصمیمی گرفتیم...
بله یک شب بریم و اونجا بخوابیم (یعنی یه پارتیه حسابی از وحشت)
خلاصه 4 نفری یک شب نیمه خنک (اگه اشتباه نکنم فروردین یا اردیبهشت ماه) تصمیم گرفتیم بریم و اونجا بخوابیم جالب ایجاست که قبل رفتن چون اونجا پر از گرد و خاک بود رفتیم تا چند متر پارچه برای زیر انداز بخریم ، به پارچه فروشه گفتیم جند متر پارچه میخوایم که از همه ارزون باشه اونم اسرار داشت که خودمون پارچه رو انتخاب کنیم و بگیم برای چه کاری میخوایم منم به شوخی گفتم خانومم داره کلاس خیاطی میره پدرم درومده از بس پارچه خراب میکنه میخوام ارزونشو بخرم تا کمی رابیوفته ...
خلاصه چشمتون روز بد نبینه رفتیم اونجا و بچه ها شروع کردن به تعریف از جن و  موجودات خیالی و حتی یکی میگفت معمولاً اینجورجاها معتادا شبا میان میخوابم و این باعث میشد با هر صدایی که از درو پنجره ها میومد تا مرز سکته کردن پیش میرفتیم...
اما خوب کم نیاوردیم درسته حتی 1 ثانیه نتونستیم چشمامونو رو هم بذاریم ولی خوب تا صبح موندیمو بعدشم تصمیم گرفتیم تا ما باشیم و از این غلطا نکنیم...
-----
شرمنده سرتونو درد آوردم

2 نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط کریم | 

نفسهایم بمان...(پری غضنفری)

انتظار

تو که نبودی ستاره ای نداشتم تا برایش شب ها ، آوای ناله سر کنم.
ستاره ها مدتهاست هرچه شعر میگویم ، از من دوری میکنند و من ناگزیر میشوم تا ترانه های بی صاحبم را برای تو سر دهم... سردی و برودتی که مدتهاست خون کمرنگ و بی رمقم را لای انگشتانش فشار می دهد، با تو که باشد مرا هم رها میکند...دلم میخواهد تا جان دارم بنویسم و تنها تو بخوانی و هرزمان که خسته شدی سر روی شانه های منتظرم بگذاری تا من هم با تو خالی شوم.
دلم میخواهد بعد از مدار صبح تو را ببویم... وقتی اشک های بی گناه و معصوم تورا با دستان لرزانم از گونه های غرق اشک پاک کنم ، برای نماز صبحم وضو نمیخواهم. بعد از تمام تاریکی های زمین که تاریکی شعرهای مرا ، درون خود می بلعد ، تا آخرین نفسهای شعرم تو را غزل می کنم.
میخواهم نامم تنها اسمی باشد که در دفتر عاشقانه هایت به ثبت میرسد.
میخواهم مالک همیشگی روشنی قلبت باشم و هرگاه تنها شدی تورا ببینم و تنهاییت را با سر انگشتان مرطوبم پاک کنم. هنوز زلالی نی نی چشمانت را زیارت نکرده ام... هنوز دست هایم از لمس دستانت سیراب نگشته است. تازه در کوچه آشنایی بودم که تو اسمم را روی اولین درخت حک کردی و همانجا قسم خوردم مرد مردانه عاشقت بمانم...
میدانم این روزها پر از دلتنگی منی!
خودخواهی نمیکنم باور کن من از تو لبریزتر از دلتنگی ام و تنها امید دست های تنهای من ، نفسهای گرم توست که مرا گرم میکند و من اینجا ، فقط شعر میخوانم تا تو بیایی و من هم وصال را تصور کنم... اینجا ، شب ها هنوز هم با خاطره ندیدنت خوابم را بهبود میدهم و چشم براه تو هستم تا وقتی می آیی گل های سر نکشیده در قلبم را بپایت پرپر کنم و منتظرم تا صبحی بیاید تو را ببینم و دستان زخمی از تنهاییت را با بوسه هایم مداوا کنم. باور کنی یا نه دیگر چه فرق میکند؟ من تنها مسافر جامانده از زمانم تا اینجا بمانم و تورا به بهشت بی غصه بدرقه کنم.
میدانم اگر بیایی سراچه کوچه دلم غرق نوری عجیب میشود و من چشم براه تو خواهم ماند و تا آنروز ـ که میدانم نزدیک است ـ ستاره ها را بیدار خواهم کرد..
آسوده بخواب دلبرم!!!
"پری" کوچک بی ادعا ، کوچه ها را آذین بسته است...

2 نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط کریم | 

روبروی عادت (مسعود نکویی)
گاهگاهی غربت
گوشه جوی خیابان می نشیند
روبروی عادت
آتش روشن میکند
زانو به بغل میگیرد
چشم انتظار رهگذری که شاید!
سکه ای در کاسه تنهایی اش بیندازد
دستش دراز ، سرش پایین
گونه هایش خیس
گدای عشق...
زمین خورده ابدی ست
سرمه میکشیم به چشمان خیالات مبهممان
به گمان تجسم یادهای سبز
هر چند روز به روز
کم رنگتر و فانی تر از دیروز
اما هنوز...
می ریزد لحظه به لحظه در نگاهم
ضریح سوالهای مبهم چشمان مست تو
من از برودت و غربت نمی ترسم
از تو می ترسم و از فکرهای سرد بی مهری!
دیگر سراغ از من خسته مگیر
من در دریا جزیره ای از آب ساخته ام
و در سراب
برکه ای بی آب
می بینی چه بیهوده ام!؟
تنها من
در برزخ رویای خویش جان باخته ام
بگذار حلاوت تو را
در حس ظریف کودکی لمس کنم
بگذار تا نگاه عابران
نوید براقهای نشمرده ام دهند
ریالهای محبت
از کرورها تظاهر گرانترند!
نگرانم مباش
سالها پس از مرگم
خاکسترم را به باد خواهند داد
و من چنان غباری دوباره
میان راه خواهم نشست
و کاسه انتظارم
از افکار هجوم سکه هایتان
لبریز خواهد شد
2 نوشته شده در  دوشنبه 15 آبان1385ساعت 3:52 بعد از ظهر  توسط کریم | 

رویا (حسین...)
گاه می اندیشم
که اگر سردی دلهای سیاه
گرم چون داغ دل لاله وحشی می شد،
واگر دست به سوی دستی
بهر احساس و محبت می رفت
یا اگر شورش و غوغای دل هر انسان
جای خود را به صدای چمن و برگ و گیاه
یا شقایق می داد
آه انسان آن وقت
چه حریمی چه حیاتی می داشت:
آسمان آبی بود و زمین سبز و سفید
از دل هر انسان شورش قهر و شقاوت می رفت
جای خود را به «محبت» میداد.
آسمان دل انسان نیلی
و دلش گرم امید
و حیاتش چه سعید!
آه انسان آن وقت واقعا انسان بود
و از این ظلمت شب بیرون بود
قلب ها مجنون بود
«می شد آن وقت ببینی که کسی
سر بازار محبت دل گرمش را داد
و به جای همهء عمر و حیاتش گل لبخند خرید»
لیک اینها همه افسانه شدند!
ما همه پیرو یک خط و رهیم
و در این راه یر از سردی و یخ
تک چراغی دل گرمی اگر از دور نمایان گردد
یخ سرد دل ما شعله را خواهد کشت!
و چه بسیار شدست
که میان دل تاریک زمین:
شعله ای یخ زده است
2 نوشته شده در  سه شنبه 2 آبان1385ساعت 8:57 بعد از ظهر  توسط کریم | 

برای بی کسی زهره (مهرداد مولایی)
نگاهم خيره می مانَد
بر تك ستاره ای كه هر غروب
احساس آسمانی ام را دور می زند
چه تنها
چه خسته
بغض زمينی ام می شكند
تا بر بی كسی تو
تا بر بی كسی هر آنكه چون من است
باران شوم
نگاهم خيره می مانَد
بر پهنه ی كبود آسمان
و انبوه تك ستاره های تنها
كه شايد هر يك
احساس گمشده ی كسی باشد
و شايد كسی هم پيدا شود
به تمام ستاره ها شك كند
يادم هست
هميشه می گفتی :
«ستاره بخت من …
آه»
يقين دارم ستاره می فهمد
می داند
دل می سوزاند
و می خواند:
«زمين تنهاست
تنها ترين است »
شايد باز هم برای نمی دانم چندمين بار
برای بی كسی زهره
يا هر ستاره ی ديگر
شبهايم بارانی شود
ولی می دانم
هنوز وقت گريستن
برای تنهايی ترانه هايم نيست
بسيار گريسته ام
ومی دانم كه بسيار گريسته ام
برای سكوت تو
و تمام دقيقه های غريب
و ساعت های مات
سالهای بيهوده
و سكوت تو
سكوت من
سكوت ما
هر شب كه خواب تو را می بينم
نه !
هر شب كه ستاره ام را - زهره ام را - می بينم
شعرهايم بوی باران می گيرند
می دانم كسی بر غربت زمين
بر غربت من
می گريد
تو...
هميشه می گفتی
«فقط ستاره می داند
كه زمين چقدر تنهاست »
حالا هر وقت
صدای تنهاترين ستاره را می شنوم
بغض زمينی ام می شكند
و برای نمی دانم چندمين بار
برای بی كسي زهره
يا هر ستاره ديگر
...
2 نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط کریم | 

باد و باران...

باد

 

باد...

ای نويد دوری

خاطراتم را به بر....

به بر تلخش را

تا نفسی بكشم بدون گذشته

به بر شيرينش را

تا بتوانم ببينم آينده را

و برو...

تند ، سريع ، بدون مكث

تا نبينم اين عمر پوچ خود را

و من را هم با خود به بر

به بر تا نبينم ، نشنوم

ديگر غمگين نشوم از زمانه

ديگر شاد نشوم با زمانه

و بمانم بمانند خودت ، ای باد

تنهای ، تنهای ، تنها...

----------

باران...

دلم را برايت پاک کردم کنار گذاشتم

برايت همه گلها را چيده ام توی گلدان روی ميز است ...

تمام لحظات خيس زير باران را

و تمام روزهای آفتابی با تو بودن را فهرست کردم

مي خواهم ببينمت باری ديگر

نشانت دهم تمام خاطراتمان را

ساعتی از انتظارم می گذرد ...

 

سالها بعد :

دلم برايت تنگ شده ...

پرستوهای مهاجر هم اين را فهميده اند

که باران اين روزها بی دليل نمی بارد

و آسمان تنها دليل سرخ بودنش تنهاييش است ...

 

 

2 نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط کریم | 

خدای من زیباست (رویا زرین)
 ديوارهای خالی اتاقم را
از تصويرهای خيالی او پر مي كنم
خدای من زيباست...
خدای من رنگين كمان خوشبختی ست
كه پشت
هر گريه
انعكاسش را
روی سقف اتاق می بينم
من هيچ
با زبان كهنه صدايش نكرده ام
و نه
لاي بقچه پيچ سجاده
رهايش...
او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و
من در نهايت حيرت
حالا...
گاه گاهی كه به هم خيره می شويم
تشخيص خدا و بنده
چه سخت است!!!
2 نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط کریم |